X
تبلیغات
زولا

اسیر دام صیاد

یادت باشد خدا را صدا هم نزنی، آنجاست که تو هستی...

سه‌شنبه 21 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 16:11

نقاب

ای بازیگر گریه نکن

ما هممون بازیگریم

شبا که از خواب پا میشیم نقاب به صورت میزنیم

یکی معلم میشه و یکی میشه خونه به دوش ، یکی ترانه ساز میشه، یکی میشه غزل فروش

کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورتهای ماست

گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست

هر کسی هستی یه دفعه قد بکش از پشت نقاب، از رو نوشته حرف نزن ، رها شو از پیله خواب

نقش یک دریچه رو رو میله ی قفس بکش ، برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش

کاشکی میشد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس....

تنها برای یک نگاه ، حتی برای یک نفس

تا کی به جای خود ما نقاب ما حرف بزنه ، تا کی سکوت و رج زدن نقش نمایش منه

هر کسی هستی یه دفعه قد بکش از پشت نقاب، از رو نوشته حرف نزن ، رها شو از پیله خواب

نقش یک دریچه رو رو میله ی قفس بکش ، برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش

میخوام همین ترانه رو، رو صحنه فریاد بزنم

نقابمو پاره کنم  جای خودم داد بزنم

 

سیاوش 

بیزارم از این همه نقاب....